الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
740
إحياء علوم الدين ( فارسى )
نباشد از جماعتى از جهودان و مغان كه بر تو بر آن سبقت نمايند ، و در نعمت و زينت آن بيش از تو باشند ؟ پس تفو بر دنيا كه اين خسيسان بر تو در آن سبقت كنند ! پس جهل تو در غايت كثرت است و همت تو در نهايت خست ، و رأى تو ساقط ، چه روى بگردانيدى از آن چه در زمرهء مقربان در آيى از صدّيقان و پيغامبران در جوار رب العالمين ابد الآبدين « 200 » ، تا در صف نِعال « 201 » باشى ميان انبوهى احمقان و جاهلان روزهاى اندك . پس اندوه بر تو كه در حسرت دنيا و آخرتى . پس اى بيچاره ، مبادرت كن ، چه بر شرف « 202 » هلاك افتادهاى و مرگ نزديك است و بيم كننده وارد « 203 » . پس براى تو پس از مرگ كه نماز گزارد ، و كه روزه دارد ، و كه خشنودى پروردگار را طلبد ؟ تو را جز روزهاى شمرده نيست كه آن بضاعت تو است ، اگر در آن بازرگانى كنى ، و بيشتر آن را ضايع كردهاى ، پس اگر در باقى عمر خود بگريى بدانچه از آن ضايع كردهاى در حق نفس خود مقصر باشى . پس چگونه باشد چون باقى را نيز ضايع كنى و بر عادت خود اصرار كنى ؟ آيا ندانى كه مرگ موعد تو است ، و گورخانهء تو ، و خاك بستر تو ، و خشت بالين تو ، و كرم مونس تو ، و فزع أكبر « 204 » در پيش تو ؟ آيا ندانى كه لشكر مردگان بر در شهرند ، و تو را چشم مىدارند ! همه سوگندان مغلّظه « 205 » ياد كردهاند ، و با يك ديگر پيمانى بسته كه از جاى خود واپستر نشوند تا تو را بر خود نبرند ؟ آيا ندانى كه ايشان باز آمدن دنيا را يك روز آرزو برند تا به تدارك آن چه از ايشان رفته است مشغول شوند ، و تو در آنى كه آرزوى ايشان است ، و يك روز از عمر تو اگر به همهء دنيا بر ايشان فروخته شود هر آينه آن را بخرند اگر توانند ، و تو روزگار خود در غفلت و بطالت ضايع مىكنى ! شرم ندارى ، اى بيچاره ، [ 554 ] ظاهر خود را براى خلق مىآرايى ، و در سر با خداى به گناهان مبادرت مىنمايى ! پس شرم دارى از خلق و از خالق شرم ندارى ! اى بيچاره ، آيا او خوارترين بينندگان است بر تو ؟ مردمان را فضايل مىفرمايى و تو آلودهاى به رذايل ! و به نيكو كارى مىخوانى و تو از آن گريزان ! و خداى را بر ياد مردمان مىدهى و تو او را فراموش كردهاى ! آيا ندانى كه گناهكار بد بويتر از عذره « 206 » است ؟ و عذره غير خود را پاك نكند ؟ پس چرا طمع دارى در پاكيزه كردن غيرى تو را و تو در نفس خود پاكيزه نهاى ؟ اگر نفس خود را حق المعرفة بشناسى ، هر آينه گمان برى كه مردمان را جز به شومى تو بلا نمىرسد . نفس تو ، اى بيچاره ، تو را ، دراز گوش ابليس ساخته است ، آن جا كه خواهد تو را بكشد و براند ، و با اين به عمل خود عجب مىدارى ! و در آن آفتهايى است كه اگر در آن سر بسر بجهى سود كرده باشى . پس چگونه به عمل خود عجب آرى با بسيارى گناهان ؟ و حق تعالى ابليس را به يك
--> ( 200 ) ابد الآبدين ، ابد الآباد ، هميشه ، همواره . ( 201 ) صف نعال ( ج نعل ) ، كفش كن ، آخرين صف . ( 202 ) بر شُرُفِ ، نزديكِ ، در آستانهء . ( 203 ) عربى : ورد النذير . ( 204 ) فَزَع ، بيم ، هول . فزع أكبر ، قيامت . ( 205 ) مغلّظه ، سخت ، استوار . ( 206 ) عذره ، پليدى ، سرگين .